
مدتی که به وبلاگ ننویسی گذشت، علاوه بر گرفتاری های بسیار فراوان اعم از بیماری های بسیار زیاد و غیره و ذلک، مقدار ی نیز به نوشتن گذشت. دیروز نسخه نهایی کتاب جستارهایی چند در تاریخ زنجان تحویل ناشر شد. نخواستم و نتوانستم به نمایشگاه برسانم که البته توفیری نیز در نتیجه نداشت.
شوق و وسوسه نوشتن هیچگاه رها نمی کند مرا ولی وبلاگ شوق چندانی در من نمی انگیزد. وبلاگ نویسی طبق مد روز و موضوعات روزمره که همه می نویسند هم جاذبه ندارد. شاید هم تنبلی عامل مهم تر باشد. روزگاری وبلاگ برای کسی چون من ابزاری بود برای رفع عطش های شیطنت مدارانه.
به قول باقر عزیز من می نویسم لابد هستم. زیاده جسارت است.
=
من
من وبلاگ نمی نویسم پس هستم.
=
قهوه ای
تقدیم به تنهایی عاشقانه ناشا
بخار خوشرنگ قهوه حتا
نميتواند زيبايي مخاطب را
كه دوست دارد
پشت پلك هاي رنگي
خواب عاشق را/ مزمزه كند
و آسمان را به رنگ/ لنزهاي روسري رنگش
به آدرسي كه در قلب من است/
عاشق شود
شايد هم نميتوانم
شبيه طرح سيماي اشتباهي
كه در بيست و چند سالگي
كه حالا ديگر متروك و مسافر
از خوابي به خوابي
و بانويي با رنگ چشم هاي قهوهاي خوشرنگ
كه در فنجان قهوهام ميريزد
و شيرين ميكند
راننده برنميگردد
همه چيز از آينه
و اشك هايي قهوهاي
كه لب هايم را ميشورد و
داغ ميزند.
=
تغوط
غره جمادی الثانیه ۱۳۰۴ قمری:
تازه به ملیجک دوم نشان حمایل سرتیپی اول و منصب سرتیپی اول داده شد. در فرمان خطاب معتمدالسلطانی به او دادند در صورتی که این طفل هشت سال زیادتر ندارد. شاهنشاه به منصب و امتیازات تغوط فرمودند. انشاء الله سلامت باشند. صلاح مملکت خویش خسروان دانند، ما را به چون و چرا چه کار است؟
از روزنامه خاطرات محمدحسن خان اعتماد السلطنه
=
برف
در شهر ما خورشید به طرز احمقانه ای می درخشد و چشم ها همه منتظر برف است که گویا قبل از رسیدن به زمین آب شده است.